"تولدم مبـــــــــارک" ...
البته با 2روز تاخــیــر!! میگما امسال عجیب استقبال دوستان بی نظیر و غیر قابل باور بودا !!... از همگی دوستانم فیس بوکی و غیر فیس بوکی دور و نزدیک سببی و نسبی و خلاصه همه ی دوستانی که به هر طریقی از راه دور و نزدیک بهم لطف داشتن و تبریک گفتن ممنونم ...
دوستان شادم کردین خدا شادتون کنه ...
همین ...
هانی نانا ...
پ.ن اول: راستی سلام ... بعدم اینکه بنده اصلا فکرشم نمیکردما !باور بفرمایید تا همین امروزم مشغول جوابگویی به موبایلم واسه تبریک تولدم بودما !! دوستان هم از اون ور جلو جلو پیش رفتن و هم از این ور که کوتام نمیان و ول کن قضیه نیستن ظاهرا !! بی خیال شین لطفا دیگه ...ممنونم میدونم تولدم مبارک ...اونم با تاخیر !
پ.ن دوم: 28 ساله شدم ها !!یکی از دوستان پیغام جالبی واسم نوشته بود که این بود : دلم میخواد وقتی بزرگ شدم پسر کوچکی باشم " ... که خیلی باهاش حال کردم و به خودم امیدوار شدم ...
وبالاخره سومیش اینکه :بازم دوست دیگری بهم گفت (در جواب اعتراضم به بزرگ نشدنم ) بزرگ شدی خبر نداری،خودتو باور کن و برو جلو ی آیینه و ببین که چقدر بزرگ شدی ...هر چند رفتم جلوی آیینه چیز خاصی ندیدم ها البته رااست میگه بزرگ شدما منتها از اون لحاظ!!
خلاصه خدا خیرت بده دوست جان حداقل باعث شدی به صرافت رژیم گرفتن بیفتم مدتی بود جلوی آیینه تمام قد نرفته بودما یه عالمه ممنونمممممم ازت 
سلام ...
نمیدونم امسال من هنوز به دنیا نیومده !
همه چه عجله ای دارن واسه به دنیا اومدنم !!!
از دیروز تبریکات شروع شده !! جالبه که هر کدوم از دوستام هم فکرمیکنن یه روزه !! از شنبه شروع شد این سیر!...با تلفن تبریک افسانه (دختر عموم)... بعد همون روز اس م اس دوستم ، دیروز تلفن دوست دانشگاهم (همدان ) و امروزم یه تلفن و اس م اس از دوست دانشگاهی و همکلاسی قدیمی(دوره لیسانس ) داشتم ... خلاصه که همه عجیب عجله دارن امسال !!
خلاصه که منم توهم زدم که دیگه هر روز تولدمه دیگه! خوش میگذره ها فکر کن امسال تولدم شده از شنبه الی 5 شنبه !!
پس تولدم مبارک دیگه ... فقط امیدوارم ضایع نشمو و زنجیر قطع نشه و تبریکات تا 5 شنبه مستمر باشه و ادامه دار باشه ایشالا ...
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم ها ...
همین ...
هانی نانا ...
پ.ن : نداره دیگه ...!
سلام ...
"عمو حمیدم هم رفت ..."
2شنبه چهاردهم فروردین ... و من یکی که اصلا نمیتونم باور کنم هنوز یعنی نمیخوام باور کنم ... خیلی سخته ...
واسش یه صلوات بفرست ...
"اللهم صل علی محـمد و آل محـمد "
همین ...
هانی نانا...
پ.ن : این روزها حتی اگه خون هم گریه کنی عمق همدردی دیگران با تو یک کلمه است "آخی" !!!
سلام ...
خب راستش اول اینکه باید بگم که من خیلی بهترم (حالا بگذریم از دندون دردی که اینروزا سخت امونمو بریده ...)بعدم اینکه میخام همین جا خودمو مقایسه کنم نه با کس دیگه ای ها با خودم !خیلی ساده است ولی واسه خودمم جالب بود نتیجه اش !خلاصه که میخام هانی نانا ی پارسال همین موقع رو (در آستانه ی سال 90 ) رو بـا با هانی نانای الانم (در حال حاضر و اواخر سال 90 و در آستانه سال 91 و نزدیک شدن به 28 !سالگی م )مقایسه کنم ! خب واسه خودم جالبه دیگه ... خب شروع میکنم:
عرضم به خدمتتون که من یعنی همون هانی نانای خودمون پارسال همین حوالی اوضاعم به شرح زیر بود (وضعیت کلی دیگه ):
بد نبود خداروشکر خوب بود
گذشته از شوخی خب مجرد بودم (خب الانم هستم)و تنها و یه لیسانسه ی بیکار تاجایی که یادم میاد پارسال این روزا فکر میکنم قاعدتا خیلی حس و حال عید داشتما (بر عکس امسال !)از نظر روحی شادتر از این روزا بودم ونشاطم بیشتر بودا (الکی خوشی بودم واسه خودما !خلاصه شادتر از امسال بودم دیگه ... و از نظر جسمی و ظاهری سالم تر و چاق تر از الانی که هستم بودم ...این از پارسال ...
یکسال گذشت و حالا رسیدیم به امسال و اواخر سال 90 که وضعیتمون رو همین جا بدین شرح اعلام میکنم :
امسال که در حال حاضر که همچنان مجرد, ولی تنها نیستم مثل پارسال خداروشکر دوستای خوبی دارم ... این یک ,بعد اینکه از یه لیسانسه ی بیکار تبدیل شدم به دانشجوی ترم 2 ارشد روان شناسی با 12 واحد گذرونده در ترم 1 و 12 واحد اخذ شده در ترم 2 و کسب معدل غ قابل قبول !15.98! در ترم یک (خب البته تا اینجای کار و این کم کاری قابل جبرانه قطعا یعنی ایشالا ) ,خب پس تا اینجا یه فرقایی کردم دیگه !و از این بابت خوشحالم تازشم امسال هدف دارم واسه خودم ...و مثل پارسال بی هدف و سر درگم نیستم خداروشکر وتوی یه مسیر پا گذاشتمو و دارم حالا یه جورایی کج دار و مریز ! (یادم باشه در مورد این حرف دارما )جلو میرمو کلا مسیر زندگیم یه جورایی عوض شده حتی اهداف و آرزوهام هم نسبت به پارسال این موقع کلی فرق کرده ها ...
بعدم اینکه امسال یه تفاوت عمده با پارسال همین موقع دارم اینکه امسال عمــه شدم , اونم به لطف و واسطه حضور و وجود هلیای نازنین ... الهی من فداش شم ...
به همین سادگی به همین خوشمزگی ...
دیگه اینکه به واسطه قبولیم تو دانشگاه با کلی آدما ی جدید آشنا شدم... دوستای جدید (متین ,پریناز ,اکرم ,فاطمه و الی آخر ...) وبازم به واسطه همین قبولی تجربه های جدید داشتمو تجربه کردم تو این یه سال تجربه شیرین خوابگاه و پیدا کردن دوستای جدیدو ... از همه مهمترش حس استقلالی که بدست آوردمو ومستقل تر شدم یه خورده و وابستگیم یه کم کمتر شده ( خصوصا نسبت به مامان و بابا) در کل اعتراف میکنم احساس میکنم یه هوا بزرگ شدما !(بزرگ شدم دیگه ... هر هفته خودم تنهایی میرم تا همدان و میامو اینا ...) و واسه خودم خانمی شدما ! و از این بابت بازم اعتراف میکنم خوشحالم ...
بعدم اینکه تازشم من امسال یه تجربه کاری هم داشتما که خیلی هم لذت بخش و جالب بود یه تجربه شیرین و تا حدودی موفق ...هرچند که در حال حاضر همچنان بیکارم ولی یه تجربه شیرین کاری توی کارنامه ی این یه سالم دارم ... آهان یه سفر کربلای فوق العاده و غیر قابل وصف هم داشتم ... همین دیگه آهان پیشرفتم تو زبان که پارسال این موقع ترم 7 بودم الان ترم 9 رو تموم کردمو از سال دیگه میرم ترم 10 ایشالا .
فقط اینکه پارسال خیلی حال و هوای عید داشتم ولی امسال ندارم !!!...
گفتم پارسال این موقع شادتر! از امسال بودم دقیقا هم دلیلش یادم نمیاد ؟! ولی هرچی فکر میکنم قاعدتا امسال باید شادتر باشم خب چرا نباشم؟؟؟
خب خوب که نگاه میکنم کلی فرق کردم نسبت به پارسال ازهمه مهترش واسم اینه که یه هوا بزرگ شدم اگه خدا بخواد ,عاقل تر شدم یه کوچولو ,کلی تجربه های مختلف و لذت بخش داشتم مثل سفر (اونم تنهایی )دانشگاه رفتنم و خوابگاه و تجربه ی کاریم که داشتم ( کار درمانی تو ی مرکز اوتیسم ,یه تجربه ی نسبتا کوتاه ولی شیرین و بعدشم که تا همین هفته ی پیش کار درمانی خصوصی که با الناز داشتم ...) که نتیجه ی این تجربه کاریم علاوه بر تجربه ی شخصی توی کار م خب یه حس خوب استقلال مالی هم واسم داشت و گرفتن چند ماه حقوق و خرید چند تا یادگاری واسه خودم از حاصل دسترنجم !که خب خیلی حال داد و لذت بخش بود واسم ( مثل عوض کردن گوشیم ,خریدن یه گردنی طلا یه فرشته ی کوچولو که همیشه گردنمه ...)
نه انگار فرق کردما واقعا !ایـول ...!!!
خلاصه که با همه ی این اوصاف چرا نباید شادباشم چرا که نه؟ ؟؟ اینهمه دلیل وجود داره واسه شاد بودنم حتی شادتر بودنم از پارسال همین موقع و از همیشه . مگه نه ؟؟؟
حالا هرچند که منکر تجربه ها و حوادث تلخی هم که داشتم تو این یه سال نیستم ونمیشم ولی خداییش کم بودن اونقدر که باید کلی بهش فکر کنم تا یادم بیان این یعنی حضورش کمرنگ بوده دیگه تو زندگی یه سال اخیرم یا بهتره بگم تو طی 27 سالگیم ... آخی... پس نتیجه اش اینه که 27 سالگیم انگاری سال خوبی بوده واسم ها و هیچ حالیم هم نبوده ها !!
از تجارب و خاطرات تلخ 27 سالگیم میتونم خاطرات تلخ سیاسی واجتماعی اشاره کنمو اوضاع خوشمون و این حرفا !!... مریضی عموم و تنبلیم تو کتاب خوندن و اینکه اعتراف میکنم مطالعه ام تو این یه سال خیلی کم بود
و غیره ...
ولی در مجموع از خودم راضیم از عملکردم و خوشحالم که 27 سالگیمو لااقل در جا نزدم ومن الان فرق کردم از نظر موقعیتم نسبت به پارسال همین موقع و این خودش خیلیه دیگه مگه نه ؟؟؟
همـــــــین ...
هانی نانا ...
پ.ن: میتونم تو یه جمله کل این نوشته رو خلاصه کنم به این قرار : " از اونجایی که خیلی از داشته های امروزم پارسال همین موقع آرزوم بوده ها ... " من از این جمله به این نتیجه میرسم و رسیدم که پس چرا نباید شاد باشم ؟؟؟ حتی شادتر از همیشه ...و بالاخره اینکه خداجونم ازت ممنونم بابت تمام این داشته هام ...
سلام ...
راستش بگم خوبم دروغ گفتم مثل سگ ...
من به چند دلیل حالم خوش نیست مهمترینش اینه که عید داره میاد ! این حسم یه خورده امسال اغراق شده است و این واسه خودمم عجیبه ولی میدونم قضیه از کجا آب میخوره؟( کلا هر سال به سال نو که میرسیم یه حس ظاهری خوشی رو دارم و حفظ میکنم و سعی میکنم ظاهر قضیه رو حفظ کنمو ظاهرا شادم وهمه چی آرومه و من چقدر خوشحالمو ... به به عید شما مبارکو این قضایا ...و از این حرفا غافل از اینکه این ظاهر قضیه استو حقیقتش اینه که من تو دلم چشم دیدن فروردینو ندارم (البته تا قبل 20 سالگی منتطرش بودما همش چشم انتظار فروردین و اخرشو تولدمو اینا بودم ... اینکه یعنی میشه من 20 سالم بشه؟ !!! و از این حرفا ولی در حال حاضر چشم دیدنشو ندارم دلم میخواد محوش کنم از شناسنامه سال !!! چه خشن !! فکر کن !)چون با اومدنش من هر سال یه سال تقویمی و رسما که نه اسما بزرگ میشم یعنی میگن !! و شنیدم که گویا اینجره ظاهرا !و من شدیدا دلم میخواد هرساله وهر ساله قویا تکذیبش کنم ...آخه بیبن بزرگ شدن خب قبوله بزرگ میشیم همه ولی با چه کیفیتیش مهمه !! و با چه بهایی سال به سال میاد و میره وهی من میگن که بزرگ شدم !!خودم میدونم چه خبره دیگه آخه ! سر خودمو که نمیتونم هی کلاه بذارم ... میتونم ؟و تازه اونم بی هیچ نماد و نشونه ای از بزرگ شدنم ... اونش مهمه که من گشتم نبود در وجود خودم نگرد نیست !!...)
حالا جدا از این نمیدونم امسال چرا اصلا هیچ اصلا حال و هوایی ندارم حس خوبی ندارم و خوب این واسم نگران کننده است !حتی سعی نمکینم ظاهر قضیه رو حفظ کنم خسته شدم از دورویی خودم از ظاهر سازی ...حوصله عید و عید دیدنیو این حرفارو ندارم خسته شدم ... اعتراف میکنم اینروزا هیجان ندارم ... اصلا خالیم پوچ پـــــــوچ ...
همین...
هانی نانا ...
پ.ن :چقدر تلخ شـــــــــدا ...آخی بمیرم واسه خودم !
شب عیدی تریپ افسرده برداشتما ... افسرده شدیم رفتا !! بفرما اینم نشونه اش نوشته بالا !
بازم پ.ن :امیدی هست ؟؟؟
وپ.ن یکی مونده به آخرم اینکه : با تموم این اوصاف خواستم همین جا از احولات خوبم هم بگم از حس شیرینه عمگی ... که واقعا حس نابیه که تازه دارم تجربه میکنم با یه فرشته کوچولوی نازنین به نام هلیا ... عزیزکم دلم تنگ شد واسش ... بعدم اینکه این روزا سعی میکنم با تمام حس پوچیم یه کم فکر کنم و مرو ر کنم سال نود خودمو و بهش فکر کنم به خوشی هاشو وناخوشی هاش وتفسیرش کنم یواشکی واسه خودم اتفاقاتی که افتاد تلخ و شیرینش ... تلخ که خداروشکر خیلی نبودشا امسال !! شیریناشم یکیش همین ورود مهمون تازه وارد به جمعمون ... سفـر کربلام ...دیگه اهان قبولیم تو دانشگاه و ... پس با این اوصاف حتما امیدی هست مگه نه ؟؟
واما آخریش اینکه : امسال کلا از بیخ ! بیخیال خونه تکونی(انواعشو میگما ) شدمو ومرغمم هم یه پا داره و زیر بارم نمیرم ...!!حالامن که نفهمیدم با این اوصاف چی؟؟
بالاخره یکی بگه امیدی هست یا نه ؟؟؟؟
خب ... بازم سلام دلم خواست جواب پست قبلیمو به خودم بدم... البته تو یه پست مجزا مثل این ...
جوابش اون قدرام که فکر میکردم سخت نبودا ... فقط 5 دقیقه تمرکز و فکر احتیاج داشت باور کن به همین سادگی به همین خوشمزگی ...
هرچند واقعا واسه من سخت بودااا و کلی بهم فشار اومد ... !!!جدی میگم ... آخه کلا تعطیل بود مخم ... از صبح تا حالا همش بیرون بودم !! نزدیک 9 بود که رسیدم خونه ،از سر کار و بعدشم کلاس زبانو ... بعد دوباره نرسیده مجبور شدم برم بیرون یه کاری پیش اومد البته خیلی هم طول نکشید ... خلاصه داغون بودما فکر کن ... حالا تازه خدا رحم کرد فردا مجبور نیستم برم همدان !خداروشکر کلاسا تشکیل نمیشه ... هر چند خیلی خوشحال نشدما چون هفته دیگه هم که نیستم ... اگه خدا بخواد ایشالا جمعه میخوام برم کربــــــلا ... هفته ی بعدشم امیر با خانوادش میاد...آخـــــــــــی هلیا ...عزیزممممممم ... خلاصه من دوست داشتم این هفته میرفتم همدان که بتونم با خیال راحت هفته ی دیگه رو نرم ...ولی خب تشکیل نمیشه کجا پاشم برم تو این سرما !!؟؟اینم از این ...
رااستی اصلا جریان چی بود ؟من واسه چی الان اینجام دقیقا؟؟ آآآهان یادم اومد(چه میکنه این آلزایمر !!)واسه جواب به سوالی که از خودم داشتم :
" که من دقیقا الان چمه ؟؟"
آها خب راستش جوابش خیلی ساده بود ها جدی میگم ...
ساده تر از اونی که فکر میکردم.یه کلمه است :
نــــــمیدونم ...؟؟؟
واقعا نمیدونما ؟فکر کن !!
خلاصه که اسگل کردم خودمو اساسی...![]()
همـــــــــین ...
هانی نانا ...
سلام...
من یه سوال بزرگ دارم؟؟؟؟( از خودمه ها البته)
اینکه دقیــــــــــقا الان چمه ؟؟؟؟
واقعا موندم توش مثل خر تو گل ...
همیـــــــــ ... نــــــــه د نشد دیگه اینبار ...
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است :
1.آنانی که وقتی هستند،هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده ی آدم ها حضورشان مبتنی به فیزیک است.تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند.بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند .
2.آنانی که وقتی هستند ،نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند .
مردگان متحرکی در جهان .خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی وا گذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار.هرگز به چشم نمی آیند .مرده و زنده شان یکی است.
3.آنانی که وقتی هستند ،هستند و وقتی که نیستند هم هستند .
آدم های معتبر و با شخصیت .کسانی که در بودنشان سرشار از حضورندو در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند .کسانی که همواره به خاطر ما می مانند .دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قایلیم .
4.آنانی که وقتی هستند ،نیستند و وقتی که نیستند هستند .
شگفت انگیز ترین آدم ها.
در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشکوهند که نمی توانیم حضورشان را در یابیم .اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم و آهسته آهسته درک می کنیم ،باز می شناسیم ،می فهمیم که آنان چه بودند ،چه می گفتند و چه می خواستند.ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم .هزار حرف داریم برایشان .اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب می شود.سکوت می کنیم و غرقه د رحضور آنها مست می شویم ودرست زمانی که می روند،یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم .شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد .
...
هــــــمین ...
نظرات ()